سرمقاله شماره ۳ ارسال این صفحه به یک دوست

جور دیگر باید دید

‌‌ضرب‎‎المثل‎‎ها، سخنان نغز، و حکایات از جمله گونه‎‎های زبانی هستند که عمدتاً ‏به صورت شفاهی در یک شرایط و موقعیت خاص خلق می‌شوند و به خاطر ‏خوش‌آهنگی، زیبایی، ظاهر منطقی و اندیشمندانه، کاربردی بودن، و امثال ‏اینها، دهان به دهان و از نسلی به نسل دیگر در یک جامعه و حتی در بین ‏جوامع مختلف به حیات خود ادامه می‎‎دهند و نقشی محرک، آموزنده، و الهام‌بخش را ‏ایفا می‌کنند. متأسفانه در خصوص ارتباط یا بی‌ارتباطی این گونه‎‎های زبانی ‏با مدیریت و محیط سازمانی به عنوان یک «موقعیت جدید» کمتر کار شده، در ‏حالی که یافتن «مصداق» آنها در این حوزه‌ها می‌تواند زمینه‌ساز ایده‌های تازه ‏باشد و به دلیل دلنشین بودن، خیلی سریع از سوی افراد جذب و در عمل به ‏کار گرفته شوند. ‏

از سوی دیگر، باید توجه داشت که این گونه‌های زبانی در اثر تکرار فراوان ‏به تدریج در ذهن جامعه به «باورها» تبدیل می‌شوند؛ باورهایی که در ‏ناخودآگاه افراد گاهی به سدی محکم در برابر «تغییر» تبدیل گردیده و اصلاح ‏فرهنگ کاری و سازمانی را دشوار می‎‎سازند. یک ضربالمثل یا حکایت اخلاقی ممکن ‏است به دلیل تغییر شرایط کاملاً مفهوم و کاربرد اولیه خود را از دست ‏بدهد. گاه نیز به اشتباه و بدون توجه به موقعیت‏‎‎‏ به کار می‏رود و افراد ‏را در تصمیم گیری دچار اشتباه می‌کند. بنابراین، نگاه دوباره به این ‏اَشکال زبانی، به ویژه در یک موقعیت جدید، و ترغیب افراد به بررسی ‏منتقدانه آنها می‎‎تواند نقش مؤثری در کاربرد بجا و بهینه آنها داشته باشد. ‏با این کار شاید به این نتیجه برسیم که ضرب‌المثلی مانند «شریک اگر خوب ‏بود، خدا می‌گرفت» اساساً قیاس نادرستی است و تکرار آن باعث نوعی ‏‏«شریک گریزی» و اجتناب از کار مشارکتی و گروهی می‌شود و به مانعی قدرتمند ‏و چند صد ساله در برابر فرهنگ کار جمعی و گروهی تبدیل می‌گردد. بدیهی است ‏در صورت اطلاع از این قبیل انحرافات، افراد «ناآگاهانه» بر ترویج یا ‏انتقال این فرهنگ نادرست به نسل بعدی خود اصرار نخواهند ورزید.‏

مبحث فوق از شمارۀ ۳ نشریه با بررسی ضرب‏المثل «خواهی نشوی رسوا، همرنگ ‏جماعت شو» در بخش نگاهی دوباره آغاز گردیده و امید آن داریم که خوانندگان ‏عزیز، ما را در این مسیر همراهی کنند که بدون مشارکت آنها و بررسی موضوع ‏از «زوایای مختلف»، نتیجه مطلوب محقق نخواهد شد.‏